کاش میدانستم
کاش میدانستم
کمی از آب دریا را
کمی از شب را
ولی افسوس که هیچ نمیدانم.
بیژن جلالی
********************
در ته کاسهی حیات
من ماندهام
و چند ستاره
و چند شاخه گیاه.
بیژن جلالی
********************
«قالی»
قالی شرح دوری ما از گلهاست
و عشق بیپایان ما به فصلها
که به آهستگی ما را با خود میبرند.
بیژن جلالی
********************
چه خوشحالم از اینکه در عمرم
بوتهی نعنا و جعفری را دیدهام
همین بوتهی گوجهفرنگی
و انواع درختهای میوه را
و سنگهای رسوبی را تا حدی میشناسم
و سنگهای آتشفشان را
و به خط و خال گربهها
و رنگهایشان آشنا شدهام
با چند نوع سگ سالها زندگی کردهام
و به خلقوخوی کلاغها و گنجشکها آشنا هستم
چه خوشحالم از دیدن و شنیدن و دانستن
که آنچه میپندارم واقعیت است.
بیژن جلالی
********************
پنجههای باد پاییزی
در زلف درختان
و صدای ریختن برگهای خشک
و سپس سکوت
که از دیدن زمستان میگوید.
بیژن جلالی
********************
زمین
من عاشق تن جاودانی تو هستم
که در بهاران لطیف
و در تابستان
گرم و مطبوع است
تن همیشگی تو
که در پاییز
از خزان عشقها
غنیست
و در زمستان
چون عروسی
در جامهی سپید پنهان
میشود.
بیژن جلالی
********************
در ته کاسهی حیات
من ماندهام
و چند ستاره
و چند شاخه گیاه.
بیژن جلالی
********************
ته کوچه برای گربه
ناآشنا شدهاست.
چند درخت هنوز باقی است
و چند دیوار برداشته شدهاست.
ساختمان سیمانی به جای استخر
و چمن اطراف آن،
و آستانهی ساختمانی قدیمی
که ناپدید شدهاست.
فضای ته کوچه برای گربه
ناآشنا شدهاست.
بیژن جلالی
********************
بهاران بیا
که مرا با تو سخنهاست
و چشمبهراه تو هستم
تا خود را در تو دریابم
و خود را در تو
فراموش کنم.
بیژن جلالی
********************
روح من چون رودی تا دوردستها
جریان مییابد
و با زمزمهی یکنواختی دورتر میرود.
از کنار تپهها و درختان
عبور میکند
و آسمان آبی و تکههای ابر
لحظهای در آن میرقصند
و سپس برخورد با تختهسنگی
آنها را متلاشی میکند.
روح من چون رودی دورتر میرود.
از جلگهها نسیمی که میوزد
آن را نوازش میدهد
و من اینجا ساکت و غایب نشستهام
و این سفر روحم را میپایم
که چگونه در دوردستهاست
و چگونه زمزمه میکند
و نقش آسمان و درختان
در آن منعکس میشود.
من اینجا ساکت و غایب نشستهام
درحالیکه روح من
به سوی دریا
از راه جلگههای وسیع
و تنگههای سخت
جریان دارد.
بیژن جلالی
********************
صدای تازهای میآید
کسی مرا بهنام میخواند
و من چهرهی تازهی روز
و چهرهی تازهی خاک
و چهرهی تازهی نور
و چهرهی تازهی آب را
تماشا میکنم.
بیژن جلالی
********************
نور ماه
روی رودخانهی جاجرود میخورد
و آب برق میزند
و من میپنداشتم
که رودخانه
پر از ماهیان طلایی است.
بیژن جلالی
********************
من خود را به سایهروشن برگها سپردم
از اینرو فرا گرفتم
راه رفتن در جادههای باریک را.
و همراز سنگها شدم
برای وا گفتن حرفی
که از آسمان شنیدهبودم.
بیژن جلالی
********************
تن تو چون خوشهها
بر دستان من شکفت
تن تو چون گیاه
در دستهای من رویید
و خوشه کرد و روشن شد
بعد فسرد لرزید
و تاریک شد
اینک به یاد تو گلهای غروب
خاموش و عطرآگین هستند.
بیژن جلالی
********************
من برای خودم زمزمه کردهام
ولی همگام بودهام با زمزمهی جویبارها
و زمزمهی باد در برگهای درختان
و گاه همراه با موجهای ساقههای گندم در باد
و آنگاه که خاموش شدم
زمزمهی جویبارها و زمزمهی باد در برگهای درختان
و موجهای ساقهی گندم در باد
همچنان زمزمهی من خواهد بود.
بیژن جلالی
********************
صبح زود
یک سار با پروبال سیاهش
نشست کف باغچه.
دیدم هنوز لباس سیاه دیشب را
به تن دارد.
بیژن جلالی
********************
درختان دور خانه را گرفتهاند
و با نقش شاخوبرگهایشان
مرا از خانههای روبهرو
جدا کردهاند.
درختها خواهش دل من را
شنیدهاند
و دانستهاند.
بیژن جلالی
********************
اگر هم شاعر خوبی نباشم
چه باک
خرگوشی یا گرازی خواهمبود
که تنها در گوشهی بیشهای
میمیرد.
بیژن جلالی
********************
کاش من هم میتوانستم
مثل گربهام
در تاریکی روی لبهی دیوار
راه بروم.
کاش من هم هنگام برگشتن به خانه
قیافهی اسرارآمیزی داشتم
که از ولگردیهای شبانهام
حکایت میکرد.
بیژن جلالی
********************
در لبهای تو
روشنی خندهای هست
و تاریکی گریهای.
از این روست
که در لبهای تو
ستارهای را میبینم
که طلوع
و غروب میکند.
بیژن جلالی
********************
این درختان که در زمین غم رستهاند،
این گلها که در زمین غم شکفتهاند،
این ستارگان که در آب غم چشمک میزنند،
این خورشید روشن که در شب غم میدرخشد،
هدیهی ابدیت هستند
که با هم به سفر کوتاه زندگی میرویم.
بیژن جلالی
********************
ارسال نظر