تو با قلب پرمهر خود
بهسوی من آمدی
ولی من
هدیهای جز ستارگان نداشتم
که نثار قدمهای تو کنم
و ستارگان برای تو
دور و سرد بودند
و من بیهوده از زیبایی آنها
برای تو سخن گفتم.
بیژن جلالی
********************
آفتاب دیماه
تا روی تختخواب من
میافتد
و من جایی را که روشن کردهاست
نوازش میکنم.
بیژن جلالی
********************
در خیالم شتری خسته و گرسنه
میدود
نمیدانم از کجا آمده
و به کجا میرود.
بیژن جلالی
********************
از روز
فقط نور آبیرنگی باقی مانده
که آسمان را روشن کردهاست
درختان مثل هر شب
صف کشیدهاند
و کلاغها به سراغ آنها میآیند
تاریکی نزدیک میشود
و به زودی یک ستاره
جای همهچیز را میگیرد.
بیژن جلالی
********************
هر درختی که در خزان هست
کتابی است؛
هر درختی در بهاران
کتابی است؛
هر درختی در تابستان
کتابی است؛
هر درختی در زمستان
کتابی است؛
از افسانه،
از غزل،
از عشق،
از تنهایی.
بیژن جلالی
********************
گربههایم خیلی زود
از دست میروند
مثل عشقهایم
و فقط غمی از آنها
برایم باقی میماند.
بیژن جلالی
********************
پنجههای باد پاییزی
در زلف درختان
و صدای ریختن برگهای خشک
و سپس سکوت
که از دیدن زمستان میگوید.
بیژن جلالی
********************
کاش من هم میتوانستم
مثل گربهام
در تاریکی روی لبهی دیوار
راه بروم.
کاش من هم هنگام برگشتن به خانه
قیافهی اسرارآمیزی داشتم
که از ولگردیهای شبانهام
حکایت میکرد.
بیژن جلالی
********************
ای روز
بازآی که مرا بی تو
نه توان بودن است
و نه توان بردن آرزوها.
ای روز با گام خود
جهان را تازه کن
و با نام خود
در روح من بنشین.
ای روز
تو را چون عروسی
عزیز میدارم
و چون مادری در آغوش میکشم.
ای روز تو خزانهی برگها
و آسمان درخشانت
را به من میدهی
و من خزانهی قلب پر عشق خود را
نثار قدمهای تو میکنم.
بیژن جلالی
********************
انتهای دنیا
اینجاست.
و این راه به جایی
نمیرسد.
و این خاک
به خاک دیگری نمیپیوندد
و این آسمان
با تمام آسمانها
بیگانه است.
انتهای دنیا اینجاست.
زیرا دل من را
در کنار جویبارها
و در دامن کوههایش
به خاک سپردهاند.
بیژن جلالی
********************
بهار آمدهاست
و دستهای گرم و روشن خود را
بر لبهی پنجره
تکیه دادهاست
تا ما را همراه نسیم
و سبزی درختان
با خود ببرد.
بیژن جلالی
********************
ارسال نظر