تا تو بیایی
دستم را به سوی رودی
دراز کردم
که میخروشید.
تا تو بیایی
خاک را نگریستم
در سراسر اندوهش
و گریستم.
تا تو بیایی
خورشید را نگریستم
با چشمان باز
و جهانم در سیاهی فرو رفت.
بیژن جلالی
********************
کاش
پرندهای بودم
و فضای بین شاخ و برگها
مال من بود
و آبی آسمان
در ته چشمهایم میرقصید
و باد
از سنگینی تن من میکاست.
کاش پرندهای بودم
و شاخ و برگ درختان
مرا از زمین جدا میکردند.
بیژن جلالی
********************
ته کوچه برای گربه
ناآشنا شدهاست.
چند درخت هنوز باقی است
و چند دیوار برداشته شدهاست.
ساختمان سیمانی به جای استخر
و چمن اطراف آن،
و آستانهی ساختمانی قدیمی
که ناپدید شدهاست.
فضای ته کوچه برای گربه
ناآشنا شدهاست.
بیژن جلالی
********************
خورشید چون پرندهای
بر پشتههای آب سوار میشد
و بر لبهی موجها مینشست
و بالهای زرین خود را
در آبها میشست.
بیژن جلالی
********************
برای من تنها زیستن ممکن نیست
باید در میان شهر
با دریای دور همراز باشم.
باید در اتاق بسته
با کوهها سخن گویم.
باید تن من در خاک وسعت یابد
و در ساحلهای من کودکان خاکبازی کنند
و کشاورزان در آن تخم گیاه افشانند.
باید در ساحلهای من کودکان آبتنی کنند
و خورشید تابان از تن من گیاه برویاند.
باید عشقهای مرده در سینهی من چون ستارهای بدرخشند.
باید عشقهای آینده چون اشکی
از دیدهی من فرو ریزند.
برای من تنها زیستن ممکن نیست
تنهایی که چون ملکهایست
و من در پای تخت او
به احترام سر فرودآوردهام.
بیژن جلالی
********************
روزی از شعرهایم
جدا خواهمشد
که سرنوشت نامعلومی دارند
مثل گربههای ولگردی
که دم در خانه
به آنها غذا میدهم.
بیژن جلالی
********************
حیوانات
مرگ را چه خوب میدانند
بیآنکه از مرگ
حرفی بزنند.
بیژن جلالی
********************
چه خوشحالم از اینکه در عمرم
بوتهی نعنا و جعفری را دیدهام
همین بوتهی گوجهفرنگی
و انواع درختهای میوه را
و سنگهای رسوبی را تا حدی میشناسم
و سنگهای آتشفشان را
و به خط و خال گربهها
و رنگهایشان آشنا شدهام
با چند نوع سگ سالها زندگی کردهام
و به خلقوخوی کلاغها و گنجشکها آشنا هستم
چه خوشحالم از دیدن و شنیدن و دانستن
که آنچه میپندارم واقعیت است.
بیژن جلالی
********************
خاک
و باز هم خاک
و ستارهها نیز که از خاک هستند
و آسمان نیز که روزی خاک خواهد شد.
بیژن جلالی
********************
آب
از خود شکلی ندارد
و رنگی ندارد
و از زبان سنگهای ته جوی
آواز میخواند
و به راه خاک میرود
آب چه افتاده است
و افتادگی او چه زیباست.
بیژن جلالی
********************
بهار آمدهاست
و دستهای گرم و روشن خود را
بر لبهی پنجره
تکیه دادهاست
تا ما را همراه نسیم
و سبزی درختان
با خود ببرد.
بیژن جلالی
********************
تن تو
چون سپیدارهاست
انبوهی از سپیدی
پایدار
و برگهای سبز اندیشه
در پای تو فرو میریزند
ای رفتن خاک بهسوی آسمان
و ای پیوند جاویدان خاک و خورشید.
بیژن جلالی
********************
ارسال نظر