دست خود را بهسوی درختان دراز کردم
در انتظار پاسخ سبز آنان
و نگاه خود را به آسمان دوختم
در انتظار پاسخی آبی
اینک پرچم سبز درختان
در دست من است
و قبای آبی آسمان را
بر دوش دارم.
بیژن جلالی
********************
من چون درختی
روی سخنم با درختهاست
و من چون رودی
روی سخنم با رودهاست
و من چون تاریکی
رو بهسوی غروب دارم
و چون روز
از قلههای سخت بالا میروم.
من چون جهان
روی سخنم با جهان است
و چون سایهای
با سایهها سروکار دارم.
بیژن جلالی
********************
گاه که به گیاه یا گلی میاندیشم
و نامش را در قلبم تکرار میکنم
و میبینم تصویری را در طبیعت در ذهن دارم
چه خوشحال میشوم
و لحظهای میپندارم
که به بهشت گام گذاشتهام.
بیژن جلالی
********************
آفتاب تازه طلوع کرده
و دنیا مرا بهسوی خود میخواند.
(من چون عاشقی که از رفتن معشوق
بسیار گریسته است
با چشمی نو دنیا را مینگرم.)
در هر قدم گلی سر راهم میروید
و درختان سبز سلامم میکنند.
آسمان چون دوستی
پناهم میدهد.
(از اینکه باز در غروب تیره
خاطرهها چون سربازان گرسنه
و بیرحم به سراغم آیند بیمی ندارم.)
راه چون کشتی
مرا بر ساحلهای صبح میگرداند
و خورشید روشن
اسمهای فراموششده را به من میآموزد.
(و من چون عاشقی که به پای معشوق افتاده باشد
دنیا را با تمام نامهایش مینامم.)
خداوندا این دستهای زیبای توست
که چراغ صبح را سر راه من روشن کرده
و در سکوت و عظمت توست
که چون خواندن دعایی
در دنیای آشنای تو سفر میکنم.
بیژن جلالی
********************
من و گربهی سیاه
هر دو نقش ترسناکی را اجرا میکنیم.
او در ترس بینهایت خود
قالب گرفته
و من یک پا پیش میگذارم
یک پا پس
و با احتیاط غذا را جلویش میگذارم
ولی او از ترس چند سال نوری
با من فاصله دارد.
بیژن جلالی
********************
ای درختان
آنگاه که شب میشود
کجا میروید؟
شاید به دنیای خواب من پناه میآورید.
و شاید بر بالهای فرشتهی شب
از خود و از دنیا
دور میشوید
و صبحگاهان در آغوش خورشید
به جهان نور
بازمیگردید.
بیژن جلالی
********************
آبی آسمان
و سبزی برگ و درختان
برایم چقدر تازهاند
گرچه من و جهان
پیر شدهایم
گویا بعد از هفتاد سال
روز اولی است
که آنها را میبینم.
بیژن جلالی
********************
ما تا حیوانات را میدریم
و میخوریم
یکدیگر را نیز خواهیمخورد.
بیژن جلالی
********************
«درخت»
درخت جشنی است
که زمین و آسمان
برپا داشتهاند.
بیژن جلالی
********************
آفتاب دیماه
تا روی تختخواب من
میافتد
و من جایی را که روشن کردهاست
نوازش میکنم.
بیژن جلالی
********************
شب شد
ولی من هنوز
از شب خویش سخنی نگفتهام
و همچنان
روشنی روز را چون کبوتری
بر سینهی خود میفشارم.
بیژن جلالی
********************
ارسال نظر