گلها میدرخشیدند
و با رنگهای خود زمین را روشن میکردند
و من از خود میپرسیدم
آیا خورشید نیز
از جنس گلهاست؟
بیژن جلالی
********************
ای روز
بازآی که مرا بی تو
نه توان بودن است
و نه توان بردن آرزوها.
ای روز با گام خود
جهان را تازه کن
و با نام خود
در روح من بنشین.
ای روز
تو را چون عروسی
عزیز میدارم
و چون مادری در آغوش میکشم.
ای روز تو خزانهی برگها
و آسمان درخشانت
را به من میدهی
و من خزانهی قلب پر عشق خود را
نثار قدمهای تو میکنم.
بیژن جلالی
********************
پشهی کوچک
دیگر نیست.
دنیایی کشتهشد
و کوشش میلیونها سال
به هیچ گرایید.
بیژن جلالی
********************
در آبهای تاریکی
گام برمیدارم
و چند ستاره را که
اینجا و آنجا افتادهاست
برمیدارم.
بیژن جلالی
********************
حرف آخر را
برگی میگوید
که چرخزنان
به زمین میافتد.
بیژن جلالی
********************
یک باغ زیبا
چون چهرهایست زیبا
که در آن
امکان هزاران خوشبختی هست.
بیژن جلالی
********************
چرا نگویم
که گنجشکها
مثل قطرههای باران
از بالا میآمدند
و روی زمین
مینشستند.
بیژن جلالی
********************
در سکوت من
کوهها به صدا درآمدند
و نام خود را بر من
فروخواندند
و دریا
به زبان من
سخن گفت
مرغان
آهنگ دل مرا
سردادند
و خاک چون مادری
بر گامهای من آفرین گفت
و آسمان نگاه مرا
در خود پذیرفت.
بیژن جلالی
********************
شاعر
چون کبوتری است
که با بالهای سفید خود
بر تاریکیهای جهان پرواز میکند.
و گاه میپندارد
که ستارگان را
بر بالهای خود نگه داشتهاست.
وگاه میپندارد
که زمین را
به همراه خود
بهسوی آسمانها میبرد.
بیژن جلالی
********************
ما تا حیوانات را میدریم
و میخوریم
یکدیگر را نیز خواهیمخورد.
بیژن جلالی
********************
کاش
پرندهای بودم
و فضای بین شاخ و برگها
مال من بود
و آبی آسمان
در ته چشمهایم میرقصید
و باد
از سنگینی تن من میکاست.
کاش پرندهای بودم
و شاخ و برگ درختان
مرا از زمین جدا میکردند.
بیژن جلالی
********************
رنگ ساختمان همسایهی روبهرو
سفید است
و هنگام دمیدن صبح نور آبیرنگی
روی آن میافتد
و من شاخوبرگهای درختان حیاط را
که هنوز سیاهرنگ هستند
روی سینهی آسمان آبیرنگی میپندارم
که همان دیوار سفید همسایه است.
بیژن جلالی
********************
ارسال نظر