آرشیو شعر فارسی:بیژن جلالی

8 خرداد 1401
تو از در آمدی
گوییا که امید جهان بود
که آمد
تو در آغوش من آرمیدی
گوییا که گل‌های جهان
در آغوش من آرمیدند.
تو دیگر مرا ترک نگفتی
گوییا که بهشت جاویدان
در قلب من شکفت.
و اینک من
در استوارترین دژهای امید
در روشن‌ترین خانه‌های خورشید
مسکن دارم.
 
بیژن جلالی


********************

چگونه خاک باغ‌های درروس را
توبره می‌کنند
برای ساختن خانه‌های بزرگ
آن‌ها که در آخر کار
مشتی خاک را می‌بلعند
 
بیژن جلالی


********************

درختان چون شعله‌ها هستند
شعله‌های سبز
یا چون دعای غم‌انگیز زمین
که از زمین برمی‌خیزند
ولی هرگز به آسمان نمی‌رسند.
 
بیژن جلالی


********************

گربه‌ت اومده
گربه‌ی من نمی‌آد
گربه‌ی من مُرده.
 
بیژن جلالی


********************

«غروب»
 
غروب لحظه‌ای‌ست
که درختان در افق می‌رقصند
و با روز خداحافظی می‌کنند.
 
بیژن جلالی


********************

از عشق من تخته‌سنگی خواهد ماند
بر کوره‌راهی
که در آن یادگار هزاران لحظه
درخشیدن خورشید است
و یادگار هزاران موج آب
و آمد و رفت سایه‌ها و صداها
و رقصیدن ماسه‌سنگ‌های امید
و ته‌نشست آن‌ها
و سنگ شدن آن‌هاست.
از عشق من تخته‌سنگی خواهد ماند
بر کوره‌راهی
که از فشار گام‌ها نخواهد آزرد
زیرا پای‌بند هزاران
یادگار خویش است.
 
بیژن جلالی


********************

من گوش به صدای کوه‌های دوردست فرا داده‌ام
و چشم‌به‌راه پیام دریاهای دور هستم
از خاک هدیه‌ای را امید دارم
و در باد گوش به پیام دوست می‌دارم
من در انتظاری هستم جاودانه
و دنیا را جاودانه دوست می‌دارم.
 
بیژن جلالی


********************

آن روز که مردم
آن‌چه را که یادگار دریاست
به دریا بازدهید.
و آن‌چه را که از آسمان
در دل من مانده است
به آسمان بازگردانید.
زمزمه‌ی جنگل
و صدای آبشارها را
به جنگل و آبشارها
برگردانید.
و اگر ستاره‌ای در دست‌های من
مانده‌است
آن را به آسمان بازفرستید.
و آن‌گاه تن من را به زمین
بازدهید.
و قلب من را به سکوت و تاریکی
بسپارید.
و سپس به آهستگی از من دور شوید
تا هرگز از آمد و رفت شما
با خبر نباشم.
 
بیژن جلالی


********************

غروب شده
و عطر یاس بنفش
باز آمدن شب
و باز آمدن خاطره‌ها را
نوید می‌دهد
و در بین شاخ‌وبرگ درخت یاس
هنوز چند لکه‌ی روشن
از روز باقی مانده‌است.
 
بیژن جلالی


********************

ریشه‌های من
با ریشه‌ی همه‌ی گیاهان
در خاک است
و دست‌های من
با دست‌های همه‌ی گیاهان
در باد.
 
بیژن جلالی


********************

درختان چون شعله‌ها هستند
شعله‌های سبز
یا چون دعای غم‌انگیز زمین
که از زمین برمی‌خیزند
ولی هرگز به آسمان نمی‌رسند.
 
بیژن جلالی


********************

دریا را بگو
که نفس‌نفس می‌زند
و گوییا خواب می‌بیند.
دریا را بگو
که نفس‌زنان
راه می‌رود در خواب.
 
بیژن جلالی


********************

چه عظمتی دارد جهان
گرچه گرده‌ی گلی است
که بر پای زنبوری نشسته‌است.
 
بیژن جلالی


********************

ارسال نظر

خطا ...
آدرس ایمیل وارد شده نامعتبر است.
متوجه شدم