تا تو بیایی
دستم را به سوی رودی
دراز کردم
که میخروشید.
تا تو بیایی
خاک را نگریستم
در سراسر اندوهش
و گریستم.
تا تو بیایی
خورشید را نگریستم
با چشمان باز
و جهانم در سیاهی فرو رفت.
بیژن جلالی
********************
رنگ آبها را دیدهاید
که چگونه تغییر میکند
هنگام شادی روز طلایی است
و هنگام غم غروب
خونین میشود
رنگ آبها را دیدهاید
که چگونه ناپایدار است
و رنگ آسمان را
در خود منعکس میکند
بیژن جلالی
********************
از عشق من تختهسنگی خواهد ماند
بر کورهراهی
که در آن یادگار هزاران لحظه
درخشیدن خورشید است
و یادگار هزاران موج آب
و آمد و رفت سایهها و صداها
و رقصیدن ماسهسنگهای امید
و تهنشست آنها
و سنگ شدن آنهاست.
از عشق من تختهسنگی خواهد ماند
بر کورهراهی
که از فشار گامها نخواهد آزرد
زیرا پایبند هزاران
یادگار خویش است.
بیژن جلالی
********************
من همچنانکه بهسوی رودها و کوهها میروم
شهرها را دور میزنم
و مردمان را به فراموشی میسپارم.
بیژن جلالی
********************
بهار آمدهاست
و دستهای گرم و روشن خود را
بر لبهی پنجره
تکیه دادهاست
تا ما را همراه نسیم
و سبزی درختان
با خود ببرد.
بیژن جلالی
********************
من گوش به صدای کوههای دوردست فرا دادهام
و چشمبهراه پیام دریاهای دور هستم
از خاک هدیهای را امید دارم
و در باد گوش به پیام دوست میدارم
من در انتظاری هستم جاودانه
و دنیا را جاودانه دوست میدارم.
بیژن جلالی
********************
روز به تو
پناه میآورد
ای آب
و در تو میآساید
و شب در تو
خود را خواب میبیند.
بیژن جلالی
********************
«غروب»
غروب لحظهایست
که درختان در افق میرقصند
و با روز خداحافظی میکنند.
بیژن جلالی
********************
نقش اندوه خود را
میکشد شبپره
بر پنجرهی اتاق
و بالا و پایین
و به چپ و راست میرود
شب پاییزی است
و او به جستوجوی چراغ
آمدهاست.
بیژن جلالی
********************
ساعتها میگذرد
و من هستم و دیوار خاکستری اتاق
و یکی از سگها که در اتاق خوابیده
و یکی که پشت پنجره خوابیدهاست
و رفتوآمد گنجشکها را بر درخت
و نشستن آنها را روی ایوان
و تلاش کلاغها را برای خوردن تکههای نان تماشا میکنم.
بیژن جلالی
********************
در شبهای غم
خورشید چون گلی میدرخشد،
گلی که نه ساقه دارد
و نه برگ.
فقط گلبرگهای نور هستند
و بس.
زیرا در شب غم
خورشید مادر تمام گلهاست.
و یگانه وطنیست
که تن ما و روح ما
بدانسو
پرواز میکنند.
بیژن جلالی
********************
چه عظمتی دارد جهان
گرچه گردهی گلی است
که بر پای زنبوری نشستهاست.
بیژن جلالی
********************
من گرچه از آب
درخت
یا حشرهی کوچکی گفتهام،
ولی همیشه با همهی این دنیا کار داشتهام.
بیژن جلالی
********************
خورشید چون پرندهای
بر پشتههای آب سوار میشد
و بر لبهی موجها مینشست
و بالهای زرین خود را
در آبها میشست.
بیژن جلالی
********************
خداوندا
تو که با کلامی زمین و آسمانها را آفریدی
با کلامی مرا جویباری کن
که در خاک تشنه فرو روم.
یا پروانهای کن
که پیش از غروب آفتاب
مرده باشم.
بیژن جلالی
********************
برگهای سرخ چنار
در این غروب پاییزی
که ناگاه خورشید
از پس ابرها
به آنان سلام گفت
چون چراغ میدرخشیدند.
هیچ دست بشری
و هیچگاه
جهان را به این زیبایی
چراغانی
نخواهد کرد.
بیژن جلالی
********************
«درخت»
درخت جشنی است
که زمین و آسمان
برپا داشتهاند.
بیژن جلالی
********************
ارسال نظر